TellAria

هفت دروازهٔ خاموشی

ایزدی که نگهبان همهٔ چیزهای ازیادرفته است، در پیکر فانیان فرومی‌رود و از هفت دروازهٔ خاموشی می‌گذرد تا نام خودش را که کسی دزدیده، بازیابد؛ اما هر دروازه بخشی از وجودش را می‌بلعد.

Beginning

نخست باید بگویم که من نامی نداشتم—یا درست‌تر آنکه نام داشتم و آن را از من ربوده بودند، چنان‌که شکارچیِ زبر‌دستی پوست را از تنِ زنده می‌کَنَد، آرام و دقیق، چنان‌که قربانی تا واپسین دم درنیابد که چه از او ستانده‌اند. سده‌ها من نگهبانِ هر چیزِ ازیادرفته بودم: نخستین واژه‌ای که کودکی بر زبان آورد و سپس از یاد بُرد، بوسه‌ای که در تاریکیِ دهلیزی گم شد، آهنگی که سراینده‌اش پیش از سرودنش مرد، نامِ مادرانی که فرزندانشان دیگر به خاطر نمی‌آورند، و عطرِ باغ‌هایی که هرگز کسی دو بار بویشان نکرد. همهٔ این‌ها در من می‌آرمیدند، چون مرغانِ خسته در آشیانه‌ای که هرگز ویران نمی‌شود؛ و من، چون چوپانی که گله‌اش را در تاریکی می‌شمارد، تا ابد بیدارشان نگاه می‌داشتم. این بود وظیفهٔ من، و این بود هستیِ من: انباری بی‌کرانه از آنچه جهان نمی‌خواست به یاد بسپارد.

اما کسی—نمی‌دانم هنوز که—دست در ژرفای من فروبرده و یگانه چیزی را که از آنِ خودم بود برداشته بود: نامم را. حسش کردم، در آن شبِ بی‌نشان، چون جای خالیِ دندانی که تازه کشیده باشند؛ زبان بی‌اختیار به آن حفره بازمی‌گردد و هربار از نبودنش یکه می‌خورد. و ایزدی که نامش را از کف بدهد، اندک‌اندک از یادِ هستی محو می‌شود، همان‌گونه که نقشی بر شن، پیشِ موج. نخست لبه‌های وجودم تار شد، سپس مرزِ میانِ من و هوا. می‌دانستم که اگر دست روی دست بگذارم، روزی فرامی‌رسد که حتی خودِ فراموشی نیز فراموش کند که زمانی خدایی به نامِ من وجود داشته است. و این، ای شنونده، هولناک‌ترین مرگی است که می‌توان تصور کرد: نه آنکه بمیری، که آنکه چنان محو شوی که هرگز نبوده باشی، که جای خالی‌ات نیز در جهان نماند.

پس تن به فرودی دادم که هیچ ایزدی به دلخواه برنمی‌گزیند. خویشتنِ بی‌کرانم را در پیکری فانی تنگ کردم، در جسمِ مردی که شب پیش در گذرگاهی مرده بود و کسی سراغش را نمی‌گرفت—جسدی گمنام، که خود نمونه‌ای از قلمروِ من بود. استخوان‌هایم زیر این پوستِ عاریتی فریاد کشیدند؛ هر مفصلْ زندانی تنگ بود و هر نفسْ توهینی به آنچه بودم. اما خاموش ماندم، که خاموشی پیشهٔ دیرینهٔ من است. می‌دانستم تنها از راهی می‌توانم نامم را بازیابم که آدمیان از آن می‌گریزند: هفت دروازهٔ خاموشی، که میانِ جهانِ زندگان و قلمروِ فراموشی برافراشته‌اند. هر دروازه بهایی می‌ستانَد؛ نه از کیسه، که از وجود. می‌گفتند هرکه از دروازهٔ نخست بگذرد، چیزی را پشتِ سر جا می‌گذارد و دیگر هرگز بازش نمی‌یابد—و من، که سده‌ها شاهدِ ضایعاتِ آدمیان بودم، اکنون خود می‌بایست تن به ضایعه بدهم.