وارث نمک
در امپراتوریای صحرایی که نمک ارزشمندتر از طلاست، زنی باجگیر کشف میکند که دستانش خاطرات مردم را به بلورهای نمکی متبلور میکنند؛ قدرتی که هم رستگاری است و هم نفرین.
Beginning
نامم را در دفترهای امپراتوری «سَلیمهٔ باجگیر» نوشتهاند، اما مردم دشتِ سفید مرا به نامی صدا میزنند که هیچکس جرئت نمیکند بلند بگوید: دستسرد. زمزمهاش میکنند، آنسان که نامِ بیماری مسری را پچپچ میکنند، و چون از کنارشان میگذرم، کودکان را به دامن میکشند. سالها بود که از دهی به دهی میرفتم و سهم امپراتور را از نمک میگرفتم؛ کیسههایی که زیر تابش بنفشِ آسمان چنان میدرخشیدند که گویی تکههایی از خودِ ماه را در آنها ریخته باشند. شترم را با همان آهنگِ کسالتبارِ هر روزه میراندم، و باد، نمکِ خشک را بر پلکهایم مینشاند تا مزهاش را، آن تلخیِ شور و آشنا، همیشه بر زبان داشته باشم. در سرزمین ما نمک تنها چاشنیِ نان نیست؛ نمک، حافظهٔ زمین است، پولِ زنده است، و آنکه آن را در مشت دارد، تقدیر دیگران را در مشت دارد. این را از کودکی به ما آموختهاند، چنانکه حرفزدن را.
آن روز در دهکدهٔ کمآبِ «ریگبُن»، پیرمردی به نام بَرسام نتوانست باج بپردازد. خانهاش بویِ دودِ سرگین و فقر میداد، و در گوشهای، آسیابِ دستیِ نمک، خاک گرفته و بیکار افتاده بود. دستانش لرزید و التماس کرد که مهلتی دهم؛ صدایش مثل نخی نازک بود که هر دم میتوانست بگسلد. طبق عادتِ سالهای دراز، بیآنکه حتی نگاهش کنم، انگشتانم را بر پشت دستش گذاشتم تا مُهرِ بدهکاری بزنم؛ اما این بار چیزی دیگرگون رخ داد. سرمایی از سرانگشتانم بیرون تراوید، انگار رگهایم ناگهان به چشمهای زیرزمینی و یخبسته وصل شده باشند. حسش کردم که از استخوانم بالا میخزد. پیرمرد آهی کشید، آهی که بیشتر به تسلیم میمانست تا به درد، چشمانش تهی شد، و کفِ دستِ من بلوری روشن نشست؛ بلوری به اندازهٔ یک تخمِ گنجشک که در دلش تصویری زنده میجنبید: زنی جوان، خندان، با گیسوانی که باد صحرا پریشانشان کرده بود.
بَرسام مرا نگاه کرد، اما دیگر مرا نمیشناخت؛ نه از سرِ کینه، بلکه از سرِ فراموشی. پرسید: «شما که هستید، خانم؟» و در صدایش نه ترس بود نه خشم، فقط حیرتِ مهربانانهٔ کسی که گمان میکند مهمانی ناشناس بر او وارد شده. من فهمیدم خاطرهٔ همان زنِ درون بلور را از او دزدیدهام. همسرش بود، یا شاید دخترش؛ هرگز ندانستم، و این ندانستن تا امروز چون خاری در گلویم مانده است. آنچه دانستم این بود که دستان من، که سالها فقط ابزارِ بیجانِ ستاندنِ نمک بودند، اکنون میتوانستند جانِ آدمی را بِبلورانند. خاطره را، آن مایهٔ گرانبهاتر از هر معدنِ نمکی، آن چیزی که حتی امپراتور هم با همهٔ گنجش نمیتوانست بسازدش، میتوانستم بِربایم و چون سنگریزهای در کف دست نگه دارم.