بندرِ طاعون
پزشکی جوان در بندری گرمسیر در خلیج فارس، در اوج همهگیریِ طاعون، باید میان قرنطینهٔ سختگیرانه و رحم به بازرگانان و مسافران، تصمیمهایی بگیرد که جان شهر به آنها بسته است.
Beginning
بوی دریا با بوی آهک قاطی شده بود. هر صبح که از خانهٔ کوچکم بیرون میآمدم—خانهای که بندرگاه آن را به من داده بود، نه برای راحتیِ من بلکه برای اینکه دور از مردم شهر باشم—این بو به استقبالم میآمد. آهک برای ضدعفونیِ کف کوچهها بود، برای پوشاندنِ بوی مرگ. اما دریا را نمیشد پوشاند. دریا همیشه آنجا بود، پشتِ دیوارِ بندرگاه، با امواجِ کوتاهِ خلیج که در گرمای اوایلِ بهار چرب و آبی میدرخشیدند.
اسمم حاجیمحمود بود—یعنی همه مرا اینطور صدا میکردند، هرچند که هنوز سیودو ساله بودم و سفرِ حج نرفته بودم. پزشکِ قرنطینهٔ بندرِ بوشهر. لقبی که کمتر از یک سال پیش گرفته بودم، از دستِ یک کمپانیِ هندیِ انگلیسی که تجارتِ خلیج را در چنگش داشت و برای رعایتِ استانداردهای سلامتی به یک پزشکِ ایرانی نیاز داشت که هم زبانِ تاجران را بلد باشد و هم زبانِ ملوانان. من هر دو را بلد بودم. و همین کافی بود که در اوجِ یک بیماریِ مهیب، آنجا بایستم.
طاعون سالها بود که در این ساحلها میآمد و میرفت. اما این بار—بهارِ ۱۲۵۲ هجری قمری—چیزِ دیگری بود. خبرها از بصره میآمد. از مسقط. از سواحلِ هندوستان. هر کشتی که بادبانش را در افق نشان میداد، میتوانست مرگ را در انبارهایش داشته باشد.