TellAria

کاتبِ دارالفنون

کاتبی در دارالفنونِ عصر قاجار مأمور رونویسی کتابی می‌شود که خواندنش ممنوع است؛ هر صفحه‌ای که می‌نویسد، او را میان وفاداری به دربار و کشش به دانشِ نو دودل‌تر می‌کند.

Beginning

تهران. سالِ ۱۲۸۱ هجری قمری.

دارالفنون در دلِ شهر ایستاده بود؛ ساختمانی بزرگ با حیاطِ سنگ‌فرش و درختانِ چنار که تازه بلند شده بودند. من هر روز صبح از میانِ کوچه‌های شلوغِ بازار رد می‌شدم، از میانِ بوی دود و ادویه و چرم، و به دارالفنون می‌رسیدم. کارم ساده بود: می‌نشستم پشتِ میزِ کوچکم در اتاقِ کتابت، قلمِ نی‌ام را در مرکب فرو می‌بردم، و حرف‌های دیگران را به خطِ خوش رونویسی می‌کردم.

اسمم علی بود. کاتبِ دارالفنون. نه معلم، نه دانش‌آموز. کاتب. مردمِ دارالفنون کاغذ می‌نوشتند و من آن را به نسخه‌های تمیز و خوانا تبدیل می‌کردم. رساله‌های علمی، نامه‌های رسمی، ترجمه‌های استادان. همه از زیرِ قلمِ من می‌گذشتند.