راهِ ابریشم
تاجر جوانی با تنها سرمایهاش—یک طاقه ابریشم—از تبریز به کاروانِ راه ابریشم میپیوندد و در هر منزل با انتخابی تازه روبهرو میشود.
Beginning
صبح زود بود. آفتاب هنوز پشت کوهها بود و هوا سرد بود. من جلوی دروازهٔ تبریز ایستاده بودم. در دستم یک طاقه ابریشم داشتم. این طاقه تنها چیزی بود که از پدرم مانده بود. پدرم تاجر بود، اما حالا مرده بود. من جوان بودم و پول زیادی نداشتم. فقط این ابریشم را داشتم.
ابریشم نرم و سبک بود. رنگش مثل آسمانِ صبح بود؛ آبیِ روشن با کمی طلایی. وقتی نور به آن میخورد، میدرخشید. مردم در بازار میگفتند که این ابریشم خیلی گران است. من امیدوار بودم که با فروش آن، تاجر بزرگی بشوم. اما اول باید آن را به شهرهای دور میبردم. در شهرهای دور، ابریشم گرانتر بود.
کاروان بزرگی جلوی دروازه آماده میشد. شترها زیاد بودند. آنها بار سنگین داشتند. مردان کاروان طنابها را محکم میبستند. صدای زنگِ شترها در هوا بود. بوی خاک و علف و حیوان همهجا بود. این کاروان به سمتِ شرق میرفت؛ به سمتِ شهرهای دور روی راهِ ابریشم.