TellAria

مذاکره‌کننده

مذاکره‌کنندهٔ کارکشتهٔ پلیس در یک گروگان‌گیری متوجه می‌شود آدم‌ربا کلمه‌به‌کلمه از پرونده‌های حل‌شدهٔ خودِ او سخن می‌گوید؛ این مذاکره، تله‌ای است که سال‌ها برای او چیده شده.

Beginning

ساعت سه و نوزده دقیقهٔ بامداد بود که گوشی‌ام لرزید و نام سرگرد فلاحی روی صفحه روشن شد. بیست و دو سال در این کار بودم و آموخته بودم که تلفنِ بعد از نیمه‌شب هرگز خبر خوبی نمی‌آورد؛ آدمی که شب‌ها زنگ می‌زند، آدمی است که چیزی را از دست داده و می‌خواهد تو پیش از طلوع آفتاب آن را برایش پس بگیری.

نیم‌ساعت بعد، ون فرماندهی را در سرِ کوچهٔ باریکی پارک کرده بودند، رو به ساختمانی چهارطبقه که زمانی کارخانهٔ ریسندگی بود و حالا فقط اسکلتی از بتنِ ترک‌خورده و شیشه‌های شکسته باقی مانده بود. مهتاب از پسِ ابرها بیرون می‌زد و دوباره پنهان می‌شد، و هر بار که بیرون می‌آمد، نورِ سردش روی دیوارهای خاکستری می‌لغزید، انگار کسی با چراغ‌قوه دنبال چیزی می‌گشت.

فلاحی جلوی در ون منتظرم بود، یقهٔ کاپشنش را تا زیر گلو بسته بود و سیگاری میان انگشتانش می‌سوخت که معلوم بود فراموش کرده بکشد. گفت: «یک نفر داخل است. یک گروگان دارد. زنی حدوداً سی‌ساله. می‌گوید فقط با تو حرف می‌زند. اسمت را برد، رضوی، اسم کامل و درجه‌ات را.»