TellAria

حساب پنهان

حسابداری در دفاتر یک شرکت بزرگ تراکنشی مرموز کشف می‌کند که هر شب رأس نیمه‌شب از سیستم پاک می‌شود؛ هرچه بیشتر دنبالش می‌رود، بیشتر می‌فهمد کسی او را هم زیر نظر دارد.

Beginning

ساعت یازده شب بود که آن تراکنش را برای اولین بار دیدم.

طبقهٔ نوزدهم برج شیشه‌ای تقریباً خالی بود. فقط چراغ میز من روشن بود و انعکاس صورت خسته‌ام روی شیشهٔ بزرگ پنجره افتاده بود، انگار آدم دیگری از بیرون تاریکی مرا تماشا می‌کرد. پایین، چراغ‌های شهر مثل یک صفحهٔ گستردهٔ بی‌نظم چشمک می‌زدند؛ خیابان‌های نارنجی، پنجره‌های روشن، و رودِ بی‌پایان نورِ ماشین‌ها که میان ساختمان‌ها جاری بود. من ماندنِ شب‌ها را دوست داشتم. وقتی همه می‌رفتند، تلفن‌ها خاموش می‌شدند و آن همهمهٔ روزانه فرومی‌نشست، اعداد آرام‌تر می‌شدند و راحت‌تر با من حرف می‌زدند. شغل من همین بود: گوش‌دادن به اعداد، یافتن جایی که دروغ می‌گفتند. بیست سال بود این کار را می‌کردم و یاد گرفته بودم که هر عددِ نادرست، مثل آدمی که دروغ می‌گوید، یک‌جای کارش لنگ می‌زند.

سه روز بود که داشتم دفاتر فصل گذشتهٔ شرکت «آرمان‌فولاد» را می‌بستم. آرمان‌فولاد یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های صنعتی شهر بود، با صدها کارمند و گردش مالیِ سرسام‌آور. کار من سنگین نبود ـ بستن دفاتر فصلی برای حسابرسی داخلی یک روالِ تکراری است ـ اما یک چیز آزارم می‌داد. جمعِ یکی از حساب‌های واسط، هر روز صبح با عددی که شب قبل ثبت کرده بودم، چند هزار تومان فرق داشت. مبلغ ناچیز بود؛ آن‌قدر کوچک که هر کس دیگری نادیده‌اش می‌گرفت. اما من به اشتباه‌های کوچک اعتماد ندارم. اشتباه‌های کوچک معمولاً ماسکِ چیزهای بزرگ‌اند. یک حفرهٔ سوزنی در یک سد، خبر از فشاری عظیم در پشت آن می‌دهد.