TellAria

کتابخانهٔ بادها

کاتبی جوان در زیرزمین یک صومعه کتابخانه‌ای می‌یابد که هر جلدش بادی زنده را در خود زندانی کرده؛ گشودن یکی، می‌تواند جهان را زیر و رو کند.

Beginning

سه سال بود که در صومعهٔ سنگیِ بالای درّه کاتب بودم و گمان می‌کردم همهٔ گوشه‌های آن را، تا آخرین درز نمناکِ دیوارها، می‌شناسم. اما آن شب، وقتی شمعم در راهروی شرقی لرزید و با نفسی ناپیدا خاموش شد، دستم در تاریکی به دیواری خورد که نباید آنجا می‌بود. پوست انگشتانم سرمای فلز را حس کرد. پشت قفسه‌ای پر از کتاب‌های دعا، دری کوتاه و آهنی پنهان شده بود؛ دری که قفلش از زنگار از هم پاشیده بود و انگار سال‌ها هیچ دستی به آن نزدیک نشده بود. بویی کهنه، آمیخته‌ای از غبار و چیزی شبیه به باران دور، از لای آن بیرون می‌زد.

پله‌ها مرا به زیرزمینی بردند که نفسم را در سینه بند آورد. تالاری بی‌انتها، با هزاران جلد کتاب که روی قفسه‌های بلند، تا جایی که چشم در نیمه‌تاریکی می‌رسید، چیده شده بودند. اما این کتاب‌ها آرام نبودند. هر کدام به‌نرمی می‌لرزیدند، انگار چیزی زنده، چیزی بی‌تاب، در میان صفحاتشان نفس می‌کشید و دیوارهای کاغذی‌اش را می‌فشرد. وقتی به یکی نزدیک شدم، نسیمی خنک از لای جلدش بیرون زد، موهایم را به هم ریخت و شعلهٔ خیالیِ شمعِ خاموشم را در ذهنم زنده کرد. روی عطف هر کتاب نامی به خطی ظریف نوشته بودند: «بادِ سحرگاهِ تبریز»، «طوفانِ سال قحطی»، «نسیمی که عاشقی را برد».

قلبم چنان می‌تپید که گمان کردم کتاب‌ها هم آن را می‌شنوند. این‌ها کتاب نبودند؛ این‌ها زندان بودند. هر جلد، بادی زنده را در خود به‌بند کشیده بود. یادداشتی کهنه روی میزی غبارگرفته افتاده بود، به خط راهبی که قرن‌ها پیش مرده بود؛ مرکّبش رنگ باخته اما واژه‌هایش هنوز تیز بود: «هرکه بخواند، باد را آزاد می‌کند. و باد، حافظهٔ جهان را با خود می‌برد.»