TellAria

هفت دقیقه تأخیر

متصدی اتاق فرمان راه‌آهن متوجه می‌شود قطاری وجود دارد که در هیچ جدولی نیست و همیشه دقیقاً هفت دقیقه با ساعت رسمی اختلاف دارد؛ هر بار که می‌کوشد ردش را بگیرد، کسی نمی‌خواهد او بداند.

Beginning

اتاق فرمانِ ایستگاهِ مرکزی شب‌ها بوی فلز سرد و قهوهٔ سوخته می‌دهد. من سیزده سال است که اینجا کار می‌کنم و هر شب همان صداها را می‌شنوم. صدای هومِ آرامِ کامپیوترها. صدای تیک‌تیکِ ساعتِ بزرگِ روی دیوار. و گاهی صدای دورِ قطاری که از روی ریل می‌گذرد و کم‌کم در شب گم می‌شود. اسم من فرهاد است و کارم در نگاه اول ساده به نظر می‌رسد. من به صفحهٔ بزرگِ روبه‌رویم نگاه می‌کنم و مطمئن می‌شوم که هر قطار سرِ وقت و سرِ جای خودش است. خط‌های رنگی روی آن صفحه مثل رگ‌های یک بدنِ زنده‌اند و من سال‌هاست که قلبِ این بدن را می‌پایم. هیچ‌چیز از چشم من پنهان نمی‌ماند. دست‌کم تا امشب این‌طور فکر می‌کردم.

همسرم همیشه می‌گوید کار من کسل‌کننده است. شاید حق با او باشد. بیشترِ شب‌ها هیچ اتفاقی نمی‌افتد. من قهوه می‌خورم، به صفحه نگاه می‌کنم، گاهی یک دکمه را فشار می‌دهم و سپیده که می‌زند به خانه می‌روم. ولی همین آرامش است که آدم را خواب می‌کند. همین آرامش است که باعث می‌شود سال‌ها چیزی را نبینی که هر شب جلوی چشمت بوده.

شب‌های زمستان از همه طولانی‌ترند. باد به شیشهٔ پنجره می‌کوبد و گاهی برف روی ریل‌ها می‌نشیند و من باید مواظب باشم که خط‌ها یخ نزنند. در این شب‌ها، اتاقِ فرمان مثلِ یک جزیرهٔ کوچکِ گرم در میانِ یک دریای سیاه است. بیرون، شهر خواب است. کسی نمی‌داند که یک نفر اینجا، پشتِ این صفحه‌ها، بیدار نشسته و مواظبِ همه‌چیز است. گاهی فکر می‌کنم اگر یک شب من سرِ کار نیایم، شاید هیچ‌کس تا صبح متوجه نشود. این فکر هم آرامم می‌کند، هم می‌ترساندم.