TellAria

کیفِ اشتباهی

مسافری در شلوغی ایستگاه کیف سیاهِ کسِ دیگری را که عین کیف خودش است برمی‌دارد. داخلش چیزی است که نباید می‌دید.

Beginning

ساعت پنج و نیم عصر بود. ایستگاه قطار پر از آدم بود. همه عجله داشتند. من هم عجله داشتم. کیف سیاهم را روی زمین، کنار پایم گذاشته بودم و به تابلوی بزرگ نگاه می‌کردم. قطار من ساعت شش حرکت می‌کرد. فقط نیم ساعت وقت داشتم. تمام روز سر کار بودم و خیلی خسته بودم. فقط می‌خواستم زودتر به خانه برسم و کمی استراحت کنم.

صدای بلندگو در ایستگاه می‌پیچید. مردم از کنار من رد می‌شدند. یک زن با چمدان قرمز به شانه‌ام خورد و گفت: «ببخشید.» من سرم را تکان دادم و دوباره به ساعت نگاه کردم. چراغ‌های ایستگاه روشن بود. بوی قهوه از یک مغازه‌ی کوچک می‌آمد. همه‌جا شلوغ بود. صدای چرخ چمدان‌ها روی زمین سنگی می‌آمد. بچه‌ای گریه می‌کرد. یک پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و روزنامه می‌خواند.

کنار من، یک مرد جوان ایستاده بود. او هم یک کیف سیاه داشت. کیف او درست مثل کیف من بود. همان رنگ، همان شکل، همان دسته‌ها. به کیف او نگاه کردم و لبخند زدم. با خودم گفتم: «چه جالب. دو کیف عین هم.» مرد جوان به من نگاه نکرد. او هم به تابلوی قطارها خیره شده بود. صورتش جدی بود. مدام به ساعت دستش نگاه می‌کرد و انگار نگران بود. اما من زیاد به او فکر نکردم. در ایستگاه، کیف‌های سیاه زیاد بودند. این چیز عجیبی نبود.