تلفنِ نیمهشب
نیمهشب تلفن دفتر نگهبانی زنگ میخورد. صدایی هشدار میدهد: «آن در را باز نکن.» اما صدای پشت در، آشناست.
Beginning
ساعت دوازدهِ شب است. من در دفتر نگهبانی نشستهام. دفتر کوچک است. یک میز دارد و یک صندلی و یک تلفن کهنه. روی دیوار چند مانیتور هست. مانیتورها سیاه و سفیدند. تصویرها کمی تار است. گاهی تصویرها میپرند. من هر شب اینجا کار میکنم. هر شب تنها هستم. اسم من بهرام است. من نگهبانِ این ساختمانم. سه ماه است که اینجا کار میکنم.
ساختمان بزرگ است و خالی. ساختمان هفت طبقه دارد. روزها مردم اینجا کار میکنند. مردم میآیند و میروند. آنها مرا نمیبینند. اما حالا شب است. همه رفتهاند خانه. همه پیشِ خانوادهشان هستند. فقط من میمانم. فقط من و این دفتر کوچک و این چند مانیتور. من خانواده ندارم. کسی منتظرم نیست.
بیرون باران میبارد. صدای باران را میشنوم. باران به پنجره میزند. صدای آرامی است. من از صدای باران خوشم میآید. باران مرا آرام میکند. شبهای بارانی، شبهای خوبیاند. باد هم میآید. باد به پنجره میزند. اما من اینجا گرم هستم. اینجا امن است.