بلندایِ بینام
کوهنوردی که سالها زیر بار اتهامِ مرگ همتیمیهایش زیسته، تنها و خاموش به همان قلهٔ بینام بازمیگردد تا چیزی را که در آخرین صعود رخ داده بازیابد؛ کوه، هم گواه است و هم قاضی.
Beginning
هیچ نقشهای این کوه را با نامِ راستینش نمیشناسد. روی برگههای رسمی، فقط عددی است؛ ارتفاعی خشک کنار یک مختصات، چنانکه گویی ادارهای دلمرده ترجیح داده باشد چیزی را که نمیفهمد، صرفاً اندازه بگیرد. اما من نامش را میدانم، یا دستکم نامی را که هفت سال پیش، در آن آخرین شبِ پیش از فاجعه، خودمان بر زبانش گذاشتیم و بعد، همراهِ سه پیکر، زیر برف دفنش کردیم. از آن پس، همه آن را «بلندایِ بینام» خواندند؛ و مرا، کوهنوردی که زنده بازگشت، با نامی صدا زدند که حتی اکنون، نوشتنش بر کاغذِ ذهنم زبانه میکشد: قاتل.
قطار محلی در ایستگاهِ پایانی، با نالهای که بیشتر به اعتراف میمانست تا توقف، ایستاد. پیاده شدم. هوا بوی فلزِ سرد و کاجِ نمخورده میداد، همان بویی که هفت سال در خوابهایم نخ کشیده بود و هر بار، پیش از آنکه به صبح برسم، به بوی خونِ منجمد بدل میشد. کوله را روی دوش جابهجا کردم. سنگین بود، اما نه به سنگینیِ آنچه در آن نبود و باید میبود: نگاهِ همتیمیهایم، نفسهاشان، طعنهها و خندههاشان در سرما. تنها بودم. عامدانه تنها. هیچکس نمیبایست شاهدِ آنچه میخواستم بازیابم باشد، چون آنچه میجستم، نه طلا بود، نه افتخار، بلکه چیزی بهمراتب خطرناکتر: حقیقت.
مردِ ایستگاه، پیرمردی با صورتی که سالها بادِ ارتفاعات آن را مثل پوستِ درخت چروکیده بود، از پشتِ شیشهٔ غبارگرفته نگاهم کرد. شناختم را در چشمانش دیدم؛ آن برقِ آنیِ کنجکاوی که بیدرنگ به چیزی سردتر بدل شد، چیزی میانِ ترحم و بیزاری. لب باز نکرد، اما لازم هم نبود. در این دره، همه داستانِ مرا میدانستند، یا دستکم گمان میکردند که میدانند. هفت سال در شهرهای دور زیسته بودم، در آپارتمانهایی که پنجرههاشان رو به دیوار باز میشد، تا از کوه و از نگاهِ آدمهای کوه بگریزم؛ و حالا، با نخستین قدم بر این خاکِ یخزده، فهمیدم که گریز، تنها به تعویق انداختنِ رویارویی بوده است، نه چیزی بیش.