رودخانهٔ وارونه
کاشفی سرسخت رودخانهای را مییابد که برخلاف طبیعت، رو به بالا و بهدرون ارتفاعات نقشهناشده جاری است؛ او تصمیم میگیرد تا سرچشمهٔ ناممکنش را بپیماید، حتی اگر هر فرسنگ، قوانین جهان را بیشتر بشکند.
Beginning
هیچکس باور نکرد. وقتی در محفلِ جغرافیدانانِ شهر، انگشتم را روی لکهٔ سفیدِ نقشه گذاشتم و گفتم رودخانهای هست که رو به بالا جاری میشود، خندهای فروخورده از پشتِ سبیلها و عینکها برخاست؛ همان خندهٔ مؤدبانهای که آدمیان به دیوانهها هدیه میکنند تا از خود برانندشان. یکی از آن آقایانِ موقّر، فنجانِ چایش را بر نعلبکی گذاشت و با لحنی که قرار بود مرا شرمسار کند گفت: «دوستِ عزیز، آب از بلندی به پستی میرود. این را کودکان هم میدانند.» دیگری سری به تأسف تکان داد و زمزمه کرد که تبهای گرمسیری چه بر سرِ ذهنِ آدمی میآورند. و من، که سالها در گِل و تب و تنهاییِ جنگلهای جنوب خوابیده بودم، تنها لبخند زدم و چیزی نگفتم. چون میدانستم آنچه با چشمِ خود دیدهام، با هیچ قانونِ مکتوبی سرِ سازگاری ندارد، و کسی که حقیقت را دیده باشد، نیازی به تأییدِ کسانی که هرگز از پشتِ میزشان برنخاستهاند، احساس نمیکند.
هفتهها پیش، در پایانِ یک سفرِ بیحاصلِ دیگر، در جستوجوی معدنی که گفته بودند در دامنههای شرقی است، راهم را گم کرده بودم. آذوقهام رو به اتمام بود و قطبنمایم، آن همدمِ وفادارِ سالها، عقربهاش دیوانهوار میچرخید و هیچ شمالی را نشانم نمیداد. ابتدا پنداشتم که سنگآهنی در نزدیکی، میدانش را آشفته کرده؛ اما هرچه پیشتر میرفتم، عقربه دیوانهتر میشد، گویی از نزدیکشدن به چیزی میهراسید. در آن گرگومیشِ خفه و مرطوب، صدای آب شنیدم و به سویش رفتم؛ تشنه و خسته، فقط به امیدِ جرعهای. اما کنارِ آب که رسیدم، پاهایم میخکوب شد. رودخانهای پهن و آرام پیشِ رویم بود، با سطحی صاف چون فلزِ مذاب، و آب—به وضوح، بی هیچ تردیدی—بهسوی بالا میرفت. برگهای افتاده روی سطحش، نه پاییندست، که بالادست را در پیش گرفته بودند و آرامآرام بهسمتِ ارتفاعاتِ مهگرفتهای میخزیدند که در افقِ شرقی سر برکشیده بودند.
نخست به چشمانم شک کردم. آدمی که روزها در تنهایی راه رفته باشد، گاه چیزهایی میبیند که نیستند. زانو زدم، دستم را در آب فروبردم و سرد بود، واقعی بود، میانِ انگشتانم جریان داشت—اما جریانش رو به بالا بود، نرم اما سمج، چنانکه گویی دستم را بهسوی سرچشمه میکشد. شاخهای در آب انداختم. شاخه ایستاد، لرزید، و سپس وارونه بر خلافِ هر چیزی که میدانستم، رو به سرچشمه روان شد. سنگریزهای کوچک انداختم؛ سنگریزه فرونرفت، بلکه روی سطح، مانندِ قایقی کوچک، رو به بالا سُرید. آنگاه بود که فهمیدم این تب نیست، خطای دید نیست؛ این چیزی است که قوانینِ جهان را به سُخره گرفته است، و من، بیآنکه بخواهم، در آستانهاش ایستادهام.