TellAria

کاروانِ نمک و آتش

سرکاروانی کهنه‌کار محموله‌ای از نمک و باروت را در دل صحرایی بی‌رحم به‌سوی شهری دوردست می‌برد—شهری که شاید فقط در افسانه‌ها مانده باشد؛ راهزنان، تشنگی و تردید، هر گام را به آزمونی بدل می‌کنند.

Beginning

صبح که از خیمه بیرون زدم، آسمان هنوز رنگِ خاکستر داشت و باد سرد، شن را مثلِ آرد نرم روی صورتم می‌پاشید. سی سال بود که کاروان می‌بردم و هنوز هم این ساعتِ پیش از طلوع را بیش از هر چیزِ دیگری دوست داشتم؛ ساعتی که صحرا ساکت است و هنوز تصمیم نگرفته آن روز با تو مهربان باشد یا بی‌رحم. در همین سکوت بود که می‌توانستم نفسِ زمین را زیرِ پاهایم حس کنم و، با تجربهٔ سال‌ها، بفهمم آن روز باد از کدام سمت خواهد وزید و گرما تا چه اندازه امان خواهد داد. صحرا با تو حرف می‌زند، اگر یاد گرفته باشی گوش بدهی.

محموله‌ام این بار از همیشه سنگین‌تر و خطرناک‌تر بود: چهل بارِ نمکِ سفید و درخشان که در بازارِ مقصد به وزنِ نقره می‌ارزید، و در کنارشان، ده صندوقِ چوبیِ کوچک پر از باروت. نمک و آتش، کنار هم، بسته‌شده روی پشتِ شترها. اگر کسی می‌پرسید چرا این دو را با هم می‌برم، می‌گفتم چون کسی که هر دو را با هم می‌خواهد، بهای هر دو را بی‌چانه می‌پردازد. نمک، خوراکِ زندگی بود و باروت، ابزارِ مرگ؛ و من سال‌ها پیش آموخته بودم که در این سرزمینِ بی‌رحم، این دو همیشه با هم سفر می‌کنند، چه بخواهی چه نخواهی. هر کاروانی که بارش گران‌بهاتر باشد، خطرش هم بزرگ‌تر است؛ این، نخستین قانونِ راه است.

شهرِ مقصد، «ریگْ‌شهر» نام داشت؛ شهری که آخرین بار سه سال پیش دیده بودمش و از آن زمان تا حالا، هیچ کاروانی از آنجا برنگشته بود. بعضی شب‌ها، کنارِ آتشِ کاروان‌سراها، بازرگانانِ پیر سرشان را تکان می‌دادند و با لحنی که بیشتر به مرثیه می‌مانست می‌گفتند ریگ‌شهر دیگر فقط یک نام است؛ یک خاطره که باد، آن را هم کم‌کم می‌بَرَد. می‌گفتند هر کس به آن سو رفت، در شن گم شد و دیگر کسی نشانی از او نیافت. اما من ندیده باور نمی‌کردم. عمری بود که افسانه‌ها را شنیده بودم و یاد گرفته بودم که هر افسانه، هسته‌ای از حقیقت دارد. اگر شهری بود، باید با چشمِ خودم می‌دیدمش؛ و اگر نبود، باید با چشمِ خودم نبودنش را تأیید می‌کردم.