قایقِ طوفان
ماهیگیری در شب طوفانی صدای فریاد غریبهای را از دریا میشنود و قایقش را به دل موجها میراند. هر تصمیم، مرز میان نجات و غرق است.
Beginning
اسم من مینا است. من سی سال دارم. سی سال است که در این دهکدهٔ کوچک کنار دریا زندگی میکنم. پدرم ماهیگیر بود و من هم ماهیگیر شدم. مادرم وقتی کوچک بودم رفت و حالا من تنها زندگی میکنم. خانهٔ من کوچک است. یک اتاق دارد، یک اجاق دارد و یک پنجره که رو به دریاست. هر شب صدای دریا را میشنوم و خوابم میبرد.
قایق من هم کوچک است. از چوب ساخته شده. پدرم آن را با دستهای خودش ساخت. روی هر تخته کار کرد. اسمش «ماهتاب» است. هر روز صبح زود با ماهتاب به دریا میروم. تور میاندازم، ماهی میگیرم و عصر برمیگردم. این کارِ من است. این زندگیِ من است. دریا را خوب میشناسم. روزهای خوبِ دریا را میشناسم و روزهای بدِ آن را هم میشناسم. میدانم کِی آرام است و کِی خشمگین.
اما امشب فرق دارد. امشب یک شبِ بد است. امشب طوفان است.