هندسهٔ دلتنگی
معماری و مرمتگری که زمانی عاشق هم بودند، مأمور میشوند خانهای تخریبشده را تنها از روی خاطره بازآفرینی کنند؛ اما نقشهای که میکشند، کمکم به نقشهٔ رابطهٔ نیمهکارهٔ خودشان بدل میشود.
Beginning
زمینِ خالی، پیش از آنکه چشم را بیازارد، حافظه را میآزارد. آدم به جای خاکِ کوبیده و آجرهای شکسته و آن یک تکه دیوارِ نیمهایستاده که هنوز رنگِ آبیِ کهنهاش را روی شکمش دارد، چیزی را میبیند که دیگر نیست؛ و همین دیدنِ نبودن است که نفس را بند میآورد. آن صبحِ آذرماه، وقتی از تاکسی پیاده شدم و کیفِ نقشههایم را روی شانه جابهجا کردم، نخستین چیزی که فهمیدم این بود که خانه را نه با چشم، که با دلتنگی باید اندازه میگرفتم. و دلتنگی، برخلاف متر و گونیا، واحدِ مشخصی ندارد؛ کش میآید و جمع میشود، و هیچ نقشهکشی نتوانسته آن را به مقیاس درآورد. سالها بعد، وقتی به این پروژه فکر میکنم، باز هم همین جمله اول از همه به ذهنم میرسد؛ انگار که تمامِ آن ماهها، فقط شرحِ مفصلی بود بر این یک حقیقتِ ساده.
باد سرد بود، از آن بادهای اوایلِ زمستان که هنوز برف نیاوردهاند اما نویدِ آن را در لای انگشتانت میگذارند. کلاغی روی همان دیوارِ آبی نشسته بود و مرا، این مزاحمِ تازهوارد را، با بیاعتناییِ یک مالکِ قدیمی برانداز میکرد. کوچه باریک بود، آنقدر باریک که دو نفر بهزحمت از کنارِ هم رد میشدند، و دیوارهای کاهگلیِ خانههای مجاور، که هنوز سرِ پا بودند، با ترکهایشان داستانِ زلزلهها و نشستهای زمین را روایت میکردند. این محله، مثلِ پیرمردی که دندانهایش یکییکی افتاده، خانههایش را یکییکی به ساختمانهای بیقواره میباخت؛ و خانهٔ ما، حالا، فقط یک حفرهٔ خالی در آروارهٔ آن بود.
کارفرما، نوهٔ صاحبِ قدیمی خانه، با لحنی که میان احترام و بیحوصلگی نوسان میکرد، شرحِ ماجرا را داده بود: خانهای از دورهٔ پهلویِ اول، در یکی از کوچههای باریکِ پشتِ خیابانِ شاپور، که شهرداری به بهانهٔ تعریضِ معبر کوبیده بود؛ و حالا، پس از سالها دادخواهی و یک حکمِ دیوان، قرار بود «عیناً» بازساخته شود. کلمهٔ «عیناً» را با چنان قاطعیتی ادا کرده بود که انگار چیزِ سادهای میخواست. اما من، که سالها بود معماریِ بناهای ازدسترفته را میکردم، میدانستم که هیچ چیزْ عیناً بازنمیگردد؛ نهایتِ هنرِ ما این است که نسخهای بسازیم که آدم را به اشتباه بیندازد، که برای لحظهای باور کند زمان به عقب برگشته. ما معمارانِ بازسازی، در واقع جاعلانِ محترمِ گذشتهایم؛ و جعلِ گذشته، همیشه از ساختنِ آینده دردناکتر است، چون باید با چیزی روبهرو شوی که میدانی هرگز کامل بازنمیگردد.