TellAria

تاج زمزمه‌ها

آهنگری در دهکده‌ای کوهستانی تاجی کهنه را به ارث می‌برد که شب‌ها نام شاهان مرده را پچ‌پچ می‌کند و از او چیزی می‌خواهد.

Beginning

وقتی پدربزرگم مُرد، فقط یک صندوق چوبی کهنه برایم گذاشت. من آهنگرِ دهکده‌ام و عادت دارم که میراثم آهن و چکش باشد، نه راز. تمام عمرم بوی زغال و عرق و فلزِ داغ را نفس کشیده‌ام، و گمان می‌کردم همین زندگیِ ساده تا آخر ادامه می‌یابد. اما وقتی قفلِ زنگ‌زدهٔ صندوق را شکستم و درش را با ناله‌ای بلند کردم، چیزی پیدا کردم که انتظارش را نداشتم؛ تاجی آهنی، سیاه و زنگ‌زده، با نقش‌هایی ریز روی لبه‌اش که دیگر معنایشان را نمی‌فهمیدم. لمسش که کردم، انگشتانم سرد شد. شانه بالا انداختم، آن را روی سندان گذاشتم و فراموشش کردم.

همان شب، صدایی مرا بیدار کرد. اول فکر کردم باد است که از لایِ درزهای کارگاه می‌گذرد. اما صدا از کارگاه می‌آمد، از همان تاج. کسی نام‌هایی را زمزمه می‌کرد؛ نام‌هایی غریب و سنگین، نامِ پادشاهانی که گویا سال‌ها پیش مرده بودند. پتو را کنار زدم و گوش تیز کردم. هرچه پاورچین نزدیک‌تر می‌شدم، صدا واضح‌تر می‌شد، انگار ده‌ها لب در تاریکی با هم نجوا می‌کردند.

کنار سندان ایستادم و نفسم را در سینه حبس کردم. تاج در نور کم‌رنگِ ماه می‌درخشید. ناگهان زمزمه‌ها قطع شد و سکوتی سرد همه‌جا را گرفت، سکوتی که از خودِ صدا هم ترسناک‌تر بود. بعد، انگار صدایی از درونِ فلز مستقیم در سرم پیچید: «تو از خونِ نگهبانانی. ما سال‌هاست منتظر تو بوده‌ایم.»