فاصلهٔ میان دو راگ
سازندهای کهنهکار و خوانندهای که سالها پیش از هم جدا شدند، برای اجرای واپسینِ یک دوئتِ ناتمام دوباره کنار هم میآیند؛ هر نُتی که مینوازند، زخمی کهنه و عشقی نگفته را بیدار میکند.
Beginning
بوی چوب گردو هیچوقت آدم را تنها نمیگذارد. سالهاست که این بو در رگهای کارگاهم تنیده شده، در درز هر تخته، در غبار نرمی که روی شیشهٔ پنجره مینشیند، و حتی در آستین پیراهنم که شبها وقتی به خانه میروم هنوز همان عطر تلخ و گرم را با خود دارد. اینجا، در این اتاق کوچک ته کوچهای که نامش را هم خیلیها از یاد بردهاند، من سالهای پیریام را با تراشیدن کاسهٔ سهتار میگذرانم. هر سازی که از زیر دستم بیرون میآید، تکهای از سکوت من است که صدا پیدا کرده. آدمهایی که میآیند و میروند، خیال میکنند کار من فقط بریدن و چسباندن و کوککردن است؛ نمیدانند که من، در واقع، سالهاست دارم برای چیزی که از دست دادهام مرثیه میسازم، مرثیهای که هر بار شکل تازهای به خود میگیرد اما همیشه یک صدا را در خود پنهان دارد. صدایی که سالها بود تظاهر میکردم فراموشش کردهام.
آن بعدازظهر، آفتاب کج و زرد پاییزی از لای پرده روی میز کارم افتاده بود و من داشتم با سوهان ظریفی خرک سازی نیمهتمام را صاف میکردم. ذرات ریز چوب در نور معلق بودند و من، مثل همیشه، در آن سکوتی فرورفته بودم که فقط صدای کشیدهشدن سوهان آن را میشکست. در که زد، حتی سرم را بلند نکردم؛ خیال کردم باز یکی از همان شاگردهای جوان است که میآیند ساز کوک کنند و بیحوصله از قیمت چانه میزنند، یا یکی از آن مشتریهایی که میخواهند سازی کهنه را تعمیر کنم و بعد سرِ مزدش با من کلنجار میروند. گفتم «بفرمایید»، و همانطور سرم پایین بود. اما وقتی صدا گفت «سلام، استاد»، سوهان از دستم سُر خورد و روی تخته افتاد. آن «استاد» را با لحنی گفت که فقط یک نفر در تمام عمرم بلد بود بگوید؛ نیمی به شوخی، نیمی به احترامی که هیچوقت خالی از طعنه نبود. آن لحن، در یک لحظه، هفده سال را در هم پیچید.
سرم را بلند کردم. مهتاب بود. بعد از هفده سال، در آستانهٔ کارگاهم ایستاده بود، با شالی که موهای حالا جوگندمیاش را نیمهپوشانده بود و چشمانی که زمان نتوانسته بود آن برق آرامِ همیشگیاش را بگیرد. کمی لاغرتر شده بود، و خطوطی تازه گوشهٔ چشم و لبش نشسته بود، اما همان مهتاب بود؛ همان زنی که سالها پیش صدایش را روی سازهای من میگذاشت و من خیال میکردم این همنوایی تا ابد ادامه دارد. نمیدانم چند ثانیه فقط نگاهش کردم. در آن چند ثانیه، تمام سالهایی که میان ما فاصله انداخته بودند، مثل پردهای از غبار فرو ریختند. هنوز بوی همان عطر کهنه را میداد، یا شاید حافظهام داشت بازیام میداد و آن بو را از گذشته بیرون میکشید و روی هوای امروز میپاشید.