آخرین قطار شب
دو مسافر هر شب آخرین قطار یک خط فرعی را سوار میشوند و کمکم به هم دل میبازند؛ اما خط قرار است برای همیشه بسته شود و آنها فقط چند شب فرصت دارند.
Beginning
آخرین قطارِ خطِ فرعیِ شمال، رأس ساعت یازده و بیست دقیقه از ایستگاه راه میافتاد، و من سه سال بود که هر شب جز جمعهها سوارش میشدم. کارگاهِ صحافیای که در آن کار میکردم تا دیروقت باز بود، و وقتی چراغها را خاموش میکردم و کرکرهٔ فلزی را پایین میکشیدم و قفل را میچرخاندم، شهر دیگر بیشتر شبیه خاطرهای بود تا یک شهرِ بیدار. خیابانها خلوت میشدند، نور چراغهای زرد روی آسفالتِ خیس میلغزید، مغازهها یکییکی کرکره میکشیدند، و من با همان قدمهای همیشگی، با دستهایی که هنوز بوی سریشم و چرم و کاغذِ کهنه میدادند، خودم را به سکوی شمارهٔ چهار میرساندم؛ سکویی که انگار فقط برای آدمهای جامانده ساخته شده بود.
قطار همیشه کممسافر بود. گاهی فقط من بودم و کنترلچیِ پیری که نامش را نمیدانستم و یکیدو کارگرِ خسته که سرشان روی شیشه تکیه میداد و خوابشان میبرد. واگنها قدیمی بودند، با صندلیهای پارچهایِ رنگورورفته که جای آرنجِ هزاران مسافر رویشان مانده بود، و لامپهایی که نورِ گرم و کمجانی پخش میکردند، طوری که هر چهرهای در آن نور انگار کمی غمگینتر از واقعیت به نظر میرسید. کفِ واگنها چوبی بود و هر بار که قطار تکان میخورد، صدای خفیفی میداد، مثل نالهای آشنا. صدای چرخها روی ریل یکنواخت بود، مثل نفسکشیدنِ چیزی بزرگ و خسته. من به این یکنواختی عادت کرده بودم؛ حتی دوستش داشتم. در آن چهل دقیقه، نه کسی از من چیزی میخواست، نه من از کسی. آن چهل دقیقه مالِ خودم بود، یک جزیرهٔ کوچک میان روزی که گذشته بود و خانهای که در آن کسی منتظرم نبود.
آدمهایی مثل من، که شبها را به این شکل میگذرانند، یاد میگیرند که در خلوت زندگی کنند. سه سال پیش، وقتی به این شهر آمدم و کارگاهِ صحافی را اجاره کردم، خیال میکردم موقتی است؛ که چند ماه دیگر، یک سالِ دیگر، چیزی عوض میشود و من باز به زندگیِ عادی برمیگردم. اما زندگیِ عادی هیچوقت برنگشت، و من کمکم با این تنهاییِ منظم کنار آمدم. صبحها دیر بیدار میشدم، عصرها کار میکردم، و شبها این قطار را میگرفتم. همین. هیچ اتفاقی نمیافتاد، و من این بیاتفاقی را بهنوعی امن میدانستم. در بیاتفاقی، هیچچیز نمیتوانست تو را غافلگیر کند، هیچچیز نمیتوانست بشکند.