TellAria

چترِ آبی

گل‌فروشی و رهگذری زیر باران، یک چتر آبی را هفته‌ها میان خود دست‌به‌دست می‌کنند؛ هر بار بازگرداندن چتر، بهانه‌ای می‌شود برای دیدار دوباره.

Beginning

اسم من نداست. من یک گل‌فروشی کوچک دارم. مغازهٔ من سر یک کوچهٔ قدیمی است. کوچه باریک است و سنگفرش دارد. خانه‌های دور و برِ مغازه هم قدیمی هستند. جلوی در، چند سطل پر از گل می‌گذارم. گل‌های زرد، گل‌های قرمز، گل‌های سفید. هر روز صبح زود می‌آیم و در را باز می‌کنم. اول سطل‌ها را بیرون می‌آورم. بعد به گل‌ها آب می‌دهم. بوی گل و بوی آب همه‌جا را پر می‌کند. من این بو را خیلی دوست دارم.

این مغازه از پدرم بود. او سال‌ها اینجا گل فروخت. مردمِ محله همه او را می‌شناختند. وقتی کوچک بودم، کنار او می‌نشستم و کار را یاد می‌گرفتم. او به من یاد داد که هر گل، حرفی برای گفتن دارد. گل قرمز برای عشق است. گل سفید برای آرامش. و گل زرد برای شادی و دوستی. حالا پدرم نیست و من تنها کار می‌کنم. مغازه کوچک است، ولی برای من بزرگ‌ترین جای دنیاست. من اینجا خوشحالم. هر روز با گل‌ها حرف می‌زنم. شاید این کار کمی عجیب باشد، ولی برای من عادی است.

راستش، من زیاد تنها هستم. صبح تا شب در مغازه می‌مانم. مشتری‌ها می‌آیند و می‌روند، ولی کسی زیاد نمی‌ماند. دوست‌های زیادی هم ندارم. گاهی شب‌ها فکر می‌کنم که زندگی‌ام خیلی آرام است؛ شاید کمی زیادی آرام. ولی به آن عادت کرده‌ام. گل‌ها دوستان من هستند. آن‌ها هیچ‌وقت مرا تنها نمی‌گذارند.