مرثیهای برای آنکه نام ندارد
زبانشناسی به روستایی دورافتاده میرود تا واپسین گویندگانِ گویشی درحالمرگ را ضبط کند، اما هرچه واژههای بیشتری ثبت میکند، آن واژهها از یاد و سپس از وجودِ گویندگان محو میشوند—انگار زبان در ازای ماندگاری، خاطره میبلعد.
Beginning
جاده در آخرین فرسنگ از نقشه افتاد، انگار زمین خودش نمیخواست به یاد بیاورد که چنین مقصدی هست. من نقشه را روی زانوهایم باز کرده بودم و انگشتم را روی خطِ باریکِ آبی، روی نامِ رودی که سالها پیش خشکیده بود، میکشیدم، و هرچه پیش میرفتیم، آن خطوط رقیقتر میشدند، تا آنکه دیگر هیچچیز نبود؛ فقط کاغذی سفید با لکهای از چاپِ محو، مثل خاطرهای که آدم میداند داشته اما دیگر نمیتواند بازخوانیاش کند. رانندهی وانت کهنه، مردی که در تمام مسیر بیش از سه جمله نگفته بود، کنار صخرهای ترمز کرد و با چانه به سربالایی مهگرفته اشاره کرد. گفت که از اینجا به بعد را باید پیاده بروم؛ نگفت چرا، و من که سالها بود آموخته بودم سکوتِ مردمانِ مرزی را نباید با پرسش زخمی کرد، فقط کوله و دستگاه ضبط را برداشتم و پیاده شدم. پیش از آنکه دور بزند، لحظهای مرا برانداز کرد، انگار میخواست چیزی بگوید؛ بعد فقط سر تکان داد، مثل کسی که بر سرِ گوری فاتحه میخواند، و رفت. وقتی صدای موتور در پیچها فروخفت، نخستین چیزی که شنیدم سکوت نبود؛ یکجور خِشخِشِ نرمِ بیمنبع بود، مثل آنکه هزاران برگِ خشک، جایی بسیار دور، با هم نجوا کنند. اما هیچ درختی آن دوروبر نبود، و باد نمیوزید. بعدها فهمیدم آن صدا را در هیچجای دیگری از جهان نشنیدهام و دیگر هم نخواهم شنید؛ و فهمیدم که آن، صدای انتظار بود، صدای چیزی که سالها گرسنه مانده و حالا بوی غذا را گرفته است.
روستا را «اشکوبِ بالا» مینامیدند، گرچه در هیچ سندِ رسمی این نام نیامده بود. وقتی پیش از سفر در بایگانیها جستوجو کردم، حتی در سرشماریهای قدیمی هم نشانی از آن نیافتم؛ انگار روستا در شکافی میانِ اسناد میزیست، در حاشیهای که هیچ ممیزی به آن سر نزده بود. من برای ثبتِ گویشی به آنجا رفته بودم که در فهرستِ زبانهای در آستانهی خاموشی، با کدی خشک و بیروح، شماره خورده بود: گویشی که گفته میشد کمتر از یازده گویندهی روان دارد و هیچکدامشان زیر هفتاد سال نیستند. آن کد، آن شماره، برای من حکمِ نشانیِ یک محتضر را داشت. سالها کارم همین بود؛ رفتن به جاهایی که زبان مثل شمعی در باد میلرزید، و نشستن کنار آخرین کسانی که آن را در دهان داشتند، و ضبطکردن، پیش از آنکه خاموشی همهچیز را ببلعد. خودم را نگهبانِ مردگان میدانستم، کاتبِ وداعها. در دانشگاه، در نشستها، با غروری که حالا از آن چندشم میشود، میگفتم که هر زبانی که میمیرد، جهانی است که فرومیپاشد، و من آمدهام تا دستِکم سایهی آن جهانها را روی نوار نگه دارم. باور داشتم کاری مقدس میکنم. آن باور، چیزی بود که این روستا، آرام و بیرحم، از من گرفت؛ و در ازایش، چیزی بسیار بدتر به من داد.
خانههای گِلی روی شیب چنان به هم چسبیده بودند که از دور یک پیکرهی واحد به نظر میرسیدند، جانوری خفته با پوستی از کاهگل. هیچ خیابانی نبود، فقط راهپلههایی که میانِ خانهها بالا میرفتند، و گذرگاههایی چنان تنگ که شانههایم به دیوار میسایید. دود از چند بام برمیخاست، پس کسانی هنوز اینجا نفس میکشیدند. اما عجیب بود که هیچ صدای آدمی نمیآمد؛ نه فریادِ کودکی، نه عوعوی سگی، نه آن همهمهی همیشگی که از هر آبادیِ زنده برمیخیزد. زنی میانسال، با چهرهای که آفتابِ کوهستان آن را به چرمِ کهنه بدل کرده بود، در آستانهی نخستین خانه ایستاده بود و مرا تماشا میکرد؛ نه با کنجکاوی، که با چیزی شبیه به دلسوزی. به فارسیِ شکستهای که لهجهی غریبی داشت گفت که منتظرم بودهاند، و این جمله مرا تکان داد، چون من به هیچکس خبر نداده بودم؛ حتی در دانشگاه فقط مقصدی مبهم را ثبت کرده بودم. پرسیدم از کجا میدانستند. لبخندِ کمرمقی زد و گفت: «کوه گفت. کوه همیشه میگوید کی میآید چیزی ببرد.» آنوقت نفهمیدم منظورش چیست؛ خیال کردم لابد روستایی دیگری مرا در راه دیده و خبر را رسانده. حالا که مینویسم، دستم میلرزد، چون میدانم که آنچه از راه دور خبردار شده بود، نه آدمی، که خودِ زبان بود؛ زبانی که بوی کاتبِ تازهاش را از فرسنگها فاصله شنیده بود.