مهمانِ شبهای جمعه
پرستار شیفت شبِ بیمارستانی قدیمی متوجه میشود بیمار تختِ آخر فقط شبهای جمعه آنجاست—بی هیچ پرونده، بی هیچ نامی—و هر هفته کمی بیشتر شبیه کسی میشود که او گم کرده.
Beginning
بخش شرقیِ بیمارستان قدیمی شهر را همه «بال کهنه» صدا میزدند، انگار جایی بود که هیچکس دلش نمیخواست نام درست و دقیقی برایش بگذارد. این اسم نه روی هیچ تابلویی بود و نه در هیچ دفتری ثبت شده بود، اما همه میدانستند منظور کجاست. وقتی پرستار جدیدی استخدام میشد، همکارهای قدیمیتر با لحنی نیمهشوخی و نیمهجدی به او میگفتند مواظب باشد شیفتش به بال کهنه نیفتد، و بعد میخندیدند و موضوع را عوض میکردند. من چهار ماه بود که شیفت شب آنجا کار میکردم و هنوز عادت نکرده بودم به سکوتی که شبها روی راهرو مینشست؛ سکوتی غلیظ و کشدار که حتی صدای چرخهای ترالی هم نمیتوانست آن را بشکند. سکوت آنجا مثل سکوت اتاقهای دیگر نبود؛ انگار جسم داشت، انگار به آدم تکیه میداد و وزنش را روی شانههای آدم میانداخت.
دیوارهای بال کهنه رنگورورفته بودند و جای ترکها را با گچِ تازه گرفته بودند، اما گچ هم بهزودی همان رنگ زردِ خسته را به خود میگرفت. کاشیهای کف، که زمانی سفید بودند، حالا زیر نور مهتابی خاکستری میزدند و گوشههایشان شکسته بود. بوی آنجا هم فرق داشت؛ مخلوطی از مادهٔ ضدعفونی، رطوبت کهنه و چیز دیگری که نمیتوانستم نامش را بگذارم، بویی که آدم را یاد جعبههای دربستهٔ خیلی قدیمی میانداخت. خیلی وقتها به خودم میگفتم این فقط یک ساختمان قدیمی است و قدیمی بودن دلیل ترسیدن نیست، اما تنم حرف عقلم را قبول نداشت.
بیشتر تختها خالی بودند. مدیریت میگفت بیماران را کمکم به ساختمان نوساز منتقل میکنند و این بال را قرار است برای همیشه ببندند، اما این «کمکم» سالها بود طول میکشید و انگار هیچوقت تمام نمیشد. هر شب من بودم و دوازده تخت سفید و خالی و چراغهای مهتابی که هر چند دقیقه یکبار پلک میزدند و دوباره روشن میشدند، انگار خودشان هم از ماندن در آنجا خسته بودند. گاهی فکر میکردم اگر یک نفر دیگر هم آنجا بود، اگر فقط یک همصحبت داشتم، شاید این سکوت اینقدر سنگین نبود. اما نبود. تنها من بودم و آن راهروی دراز که در انتهایش تاریکی مثل پردهای آویزان بود و هرچه به آن خیره میشدم، انگار غلیظتر میشد.