چاهِ ده
نقشهبرداری برای کاری به زادگاهش بازمیگردد و میشنود چاه کهنهٔ ده هر آرزویی را برمیآورد—به شرطی که چیزی را در ازایش بگیرد؛ چیزی که هیچکس جرئت نامبردنش را ندارد.
Beginning
جادهای که به ده میرسید همان جادهٔ کودکیام بود، اما حالا باریکتر به نظر میآمد. خاک سرخ زیر چرخهای ماشینم میغرید و گرد و غبار پشت سرم مثل پردهای بسته میشد. هرچه جلوتر میرفتم، تپههای خشک دو طرف جاده بلندتر میشدند، انگار میخواستند ده را از چشمِ دنیا پنهان کنند. بیست سال گذشته بود. بیست سال از روزی که با مادرم از این ده رفتیم و قول دادم هرگز برنگردم.
اما حالا با یک کیف پر از نقشه و یک دستگاه اندازهگیری برگشته بودم. اداره مرا فرستاده بود تا زمینهای اطراف ده را نقشهبرداری کنم. میگفتند قرار است جادهای تازه از اینجا بگذرد. کار سادهای بود. سه روز، شاید چهار روز. بعد میرفتم و دیگر هرگز این خاک را نمیدیدم. در راه، چند بار به خودم گفتم که حماقت است؛ میتوانستم از مدیر بخواهم کسِ دیگری را بفرستد. اما چیزی در درونم میخواست برگردد. شاید همان بخشی که هیچوقت نفهمیده بود چرا آن شب فرار کردیم.
ده تقریباً خالی بود. خانههای گِلی کنار هم نشسته بودند، اما بیشترشان در و پنجرهشان بسته بود. روی بعضی درها قفل زده بودند و روی بعضی دیگر فقط تخته کوبیده بودند، انگار صاحبانشان با عجله رفته باشند. باغچهها خشک شده بود و علف هرز از لای آجرها بیرون زده بود. وقتی از ماشین پیاده شدم، حس کردم چشمهایی از پشت پردهها مرا میپایند. کسی بیرون نیامد تا خوشامد بگوید. این هم عجیب نبود؛ مردم این ده هیچوقت با غریبهها گرم نمیگرفتند، و من حالا یک غریبه بودم. بوی خاک و خاکستر در هوا بود، و سکوتی سنگین که فقط با صدای بادِ میان شاخههای خشک شکسته میشد.