آینهٔ مادربزرگ
آینهٔ کهنهٔ مادربزرگ اتاق را یک دقیقه جلوتر نشان میدهد. وقتی چیزی را میبینم که هنوز رخ نداده، باید تصمیم بگیرم.
Beginning
مادربزرگ مرده بود. خانهٔ کهنهاش حالا مال من بود. شب اول، تنها رفتم آنجا. اتاق خواب بوی گرد و غبار میداد. روی دیوار یک آینهٔ بزرگ و قدیمی بود. قاب چوبیاش تیره و ترکخورده بود.
جلوی آینه ایستادم. خودم را دیدم. اما یک چیز عجیب بود. در آینه، شمعِ روی میز خاموش بود. برگشتم و نگاه کردم. شمع روشن بود! دوباره به آینه نگاه کردم. حالا در آینه، شمع روشن شد.
قلبم تند میزد. یک دقیقه صبر کردم. بعد شمع واقعی هم خاموش شد. باد آمده بود. فهمیدم آینه اتاق را یک دقیقه جلوتر نشان میدهد. هر چیزی که در آینه میدیدم، یک دقیقه بعد اتفاق میافتاد.