TellAria

همسایهٔ طبقهٔ بالا

هر شب صدای قدم‌هایی از طبقهٔ بالا می‌آید، اما آن خانه ماه‌هاست خالی است. من تصمیم می‌گیرم بالا بروم.

Beginning

من تنها زندگی می‌کنم. خانهٔ من طبقهٔ پایین است. شب است. ساعت دوازده است. هوا سرد است. من در تختم دراز می‌کشم. چراغ خاموش است. اتاق تاریک است. ناگهان صدایی می‌آید. صدای قدم‌ها. قدم‌ها از طبقهٔ بالا می‌آید. یک، دو، سه. آرام و سنگین. من می‌ترسم. اما طبقهٔ بالا خالی است. آن خانه ماه‌هاست خالی است. کسی آنجا نیست. هیچ‌کس آنجا زندگی نمی‌کند. در آن خانه قفل است. باز هم صدا می‌آید. قدم‌ها راه می‌روند. این طرف. آن طرف. من به سقف نگاه می‌کنم. قلبم تند می‌زند. دستم سرد است. پتو را محکم می‌گیرم. شاید یک گربه است. شاید باد است. اما قدم‌ها مثل آدم است. مثل یک مرد بزرگ. صدای کفش می‌آید. من گوش می‌دهم. صدا نزدیک‌تر می‌شود. حالا بالای سر من است. درست بالای تخت من. قدم‌ها می‌ایستند. من نفس نمی‌کشم. خانه ساکت است. باید چه کار کنم؟ بمانم یا بروم؟