اتاق شمارهٔ نُه
حسابرسی که برای بازرسی به هتلی قدیمی آمده، در دفترها به اتاقی برمیخورد که مهمانانش پذیرش میشوند ولی هیچگاه تسویه نمیکنند؛ انگار هرگز خارج نشدهاند.
Beginning
وقتی برای بازرسی مالی به هتل «شبتاب» رسیدم، باران ریزی روی شیشههای قدیمی مینشست و راهراههای مات بر آنها میکشید. هتل بوی چوب نمناک و عطرهای کهنه میداد، آمیزهای از موم و گرد و گمشدگی، انگار دههها بود کسی پنجرهای را باز نکرده تا هوای تازه نفسی به آن بدمد. لوستری خاکگرفته از سقف آویزان بود و نورِ زردش بهزحمت به کف میرسید. مدیر، مرد لاغری با لبخندی که هرگز به چشمهایش نمیرسید، دفترها را یکییکی روی میز پذیرش چید، گویی ورقهای یک بازی را، و با لحنی نرم گفت که سه روز فرصت دارم. سه روز، نه یک دقیقه بیشتر.
من حسابرسم؛ کار من یافتن چیزهایی است که دیگران دوست دارند پنهان بمانند، خواندنِ آنچه میان سطرها خاموش نشسته. ساعتها سرم را میان ستونهای اعداد خم کردم تا آنکه الگویی نامتعارف، مثل ناخنی که روی شیشه کشیده شود، توجهم را جلب کرد. اتاق شمارهٔ نُه. مهمانها در آن پذیرش میشدند، شبها را برایشان حساب میکردند، اما هیچکدام هرگز تسویه نکرده بودند. نه خروجی، نه پرداخت نهایی، نه حتی شکایتی از سردیِ ملحفه یا خرابیِ شیر آب. فقط ورود، و بعد سکوتی که انگار خود اتاق آن را میبلعید.
اولش فکر کردم خطای ثبت است؛ منشیای بیحوصله، قلمی که جا مانده. اما دوازده اسم در دوازده سال، همه با همین سرنوشت؟ این دیگر خطا نبود؛ این یک عادت بود، چیزی سنجیده و صبور. انگشتم را روی آخرین نام کشیدم و دلم لرزید، انگار جوهر هنوز سرد بود.