TellAria

باران نیمه‌شب

در شهر بندریِ همیشه‌بارانی، کارآگاهی فرسوده مرگ مشکوک یک پیانیست را پی می‌گیرد؛ تنها سرنخ، قطعه‌ای ناتمام است که شب مرگ نواخته شده.

Beginning

باران از سرِ شب بند نمی‌آمد. من کنار پنجرهٔ خانهٔ پیانیست ایستاده بودم و به بندر نگاه می‌کردم. قطره‌ها روی شیشه می‌نشستند و آرام پایین می‌خزیدند، انگار شهر داشت گریه می‌کرد. کشتی‌ها در مه گم شده بودند و چراغ‌های زرد خیابان روی آب می‌لرزیدند. بوی نمِ چوب و رنگِ کهنهٔ خانه در بینی‌ام پیچیده بود. سال‌ها بود که در این شهر کار می‌کردم و خسته بودم؛ زانوهایم در شب‌های بارانی تیر می‌کشید و چشمانم سنگین بود. اما این پرونده فرق داشت. چیزی در سکوتِ آن اتاق مرا نگه داشته بود.

ماکان، پیانیستِ معروف شهر، روی صندلیِ پشت پیانو مرده بود. سرش کمی به یک طرف خم شده بود و دستش هنوز نزدیک کلیدها مانده بود. دکتر شانه بالا انداخت و گفت قلبش ایستاده، اما من باور نمی‌کردم. آدمی که سال‌ها انگشتانش بر این کلیدها رقصیده بود، این‌طور بی‌صدا نمی‌مرد. روی میز یک فنجان چای سرد بود و کنار پیانو، چند برگ نُت پراکنده. آخرین قطعه‌ای که نوشته بود، ناتمام مانده بود. خط آخرش وسط یک جمله قطع می‌شد، انگار کسی او را در میانهٔ کار غافلگیر کرده باشد.

همسایه، پیرمردی با چشم‌های خواب‌آلود، گفت نیمه‌شب صدای پیانو را شنیده. بعد سکوت. بعد صدای بسته‌شدنِ در. من نُت‌ها را برداشتم و زیر نورِ کمِ چراغ ورق زدم. روی آخرین صفحه، با مدادی لرزان نوشته شده بود: «اگر نواختمش، می‌فهمند.» این جمله را بارها خواندم و هر بار سردتر شدم. ماکان از چیزی می‌ترسید؛ چیزی که به موسیقی سپرده بودش.