کلید گمشده
صاحبخانهٔ پیری کلید اصلیاش را گم میکند و حالا درهای ساختمان شبها خودبهخود باز میشوند. او باید بفهمد چه کسی پشت آنهاست.
Beginning
من پیرم. من صاحب این خانهام. این خانه پنج در دارد. هر در یک قفل دارد. من یک کلید اصلی دارم. این کلید همهٔ درها را باز میکند. اما امروز کلید نیست. من همهجا را میگردم. کلید در جیبم نیست. کلید روی میز نیست. کلید در کشو هم نیست. من میترسم.
شب میشود. هوا سرد است. من در اتاقم هستم. من چای میخورم. ناگهان صدایی میآید. یک در باز میشود. بعد در دیگر. من بلند میشوم. راهرو تاریک است. همهٔ درها باز هستند. اما کسی نیست.
من چراغ را روشن میکنم. دستم میلرزد. روی زمین یک چیز است. من نزدیک میروم. یک رد پای کوچک است. پای یک بچه. خیلی کوچک است. اما اینجا بچهای نیست. این خانه پیر است.