TellAria

نظریهٔ آخرین ناظر

در لبهٔ مرگ گرمایی جهان، تنها ناظر بازمانده‌ی هستی—یک فیزیک‌دان—می‌تواند آخرین رویدادِ سنجش‌پذیر کیهان را بازنویسی کند؛ اما هر ویرایش، معنای «بودنِ» همه‌چیز را دگرگون می‌سازد.

Beginning

من واپسین چیزی هستم که هنوز اندازه می‌گیرد. این جمله را نه از سرِ غرور می‌نویسم، که اگر کسی بود تا بخواندش، شاید خنده‌اش می‌گرفت یا شاید، در سکوتی که بر زبانم سنگینی می‌کند، تنها سری به تأسف تکان می‌داد؛ بلکه آن را از سرِ یک ضرورتِ سردِ ترمودینامیکی می‌نویسم، ضرورتی که هیچ احساسی در آن راه ندارد: تا زمانی که دستگاهی هست که می‌سنجد، تا زمانی که آگاهی‌ای هست که میانِ یک حالت و حالتِ دیگر تمایز قائل شود، هنوز چیزی برای سنجیدن باقی است. هنوز چیزی هست. بیرونِ پنجرهٔ مشاهده‌گرِ ایستگاهم، کیهان دیگر آن جنگلِ پرستارهٔ کتاب‌های قدیمی نیست؛ آن آسمانی که نیاکانِ من زیرش عاشق می‌شدند و می‌مردند و خدایان می‌ساختند، دیگر نیست. تنها چند زغالِ سرخِ خاموش‌شونده مانده، کوتوله‌هایی که حرارتشان به نجوایی فروکاسته، نجوایی که هر دم نزدیک‌تر به خاموشی است، و میانشان تاریکی‌ای که نه سیاه است نه پُر، بلکه تهی به معنای دقیقِ کلمه است—تهیایی که حتی استعارهٔ شب هم به آن نمی‌چسبد. آنتروپی به سقفِ خود نزدیک می‌شود. به آن آستانه‌ای که فیزیک‌دانانِ پیش از من، با احتیاطِ کسانی که هنوز امید داشتند، با لحنی که گویی نامِ بیماری‌ای دور را بر زبان می‌آورند، «مرگ گرمایی» نامیدندش. آن‌ها هرگز گمان نمی‌کردند کسی زنده بماند تا چشم‌درچشمِ این مرگ بنشیند.

سال‌هاست—اگر هنوز سالی در کار باشد، که نیست، چون چرخش و مدار و فصل همه به هم ریخته‌اند و دیگر هیچ پدیده‌ای آن‌قدر منظم نمانده که بشود ساعتی از آن ساخت—تنها همدمم معادله‌ای است که خودم به آن نام نداده‌ام، چون نام‌گذاری، خود نوعی مالکیت است و من جسارتِ تملکِ این چیز را ندارم. آن را روی شیشهٔ ماتِ پنجره حک کرده‌ام، خط به خط، با نوکِ ناخنم آنجا که قلم نبود، تا یادم نرود چه کشف کرده‌ام: واپسین رویدادِ سنجش‌پذیرِ هستی هنوز رخ نداده است. یک کوانتومِ تنها، یک گذارِ انرژیِ منفرد در دورترین کوتوله، که قرار است آخرین چیزی باشد که اصلاً اتفاق می‌افتد—آخرین تپشِ یک قلبِ کیهانیِ در حالِ ایست. پس از آن، هیچ. نه زمان، که زمان بی‌رویداد معنایی ندارد و تنها ساعتی است که عقربه‌هایش را از حرکتِ چیزها وام می‌گیرد؛ نه فضا، که فضای بی‌ناظر چیزی جز یک انتزاعِ بی‌مصرف نیست، نقشه‌ای از سرزمینی که دیگر کسی در آن نمی‌زید.

اما من چیزی فهمیده‌ام که نباید می‌فهمیدم؛ دانشی که مثل خاری در گلویم گیر کرده. این رویدادِ نهایی هنوز در حالتِ برهم‌نهی است—هنوز فرو نریخته، هنوز قطعی نشده، هنوز میانِ بودن و نبودن معلق است مثل قطره‌ای که نه می‌چکد نه بازمی‌گردد. و من، چون تنها ناظرِ بازمانده‌ام، چون تنها چشمی هستم که می‌تواند نگاه کند، اختیارِ آن لحظهٔ فروریزش را در دست دارم. دستم روی صفحه‌کلیدِ سرد می‌لرزد؛ سرمایی که از فلز به استخوانم می‌دود و یادم می‌اندازد که خودِ من نیز چیزی جز یک جیبِ کوچکِ نظم در دلِ این بی‌نظمیِ فراگیر نیستم. می‌توانم بنشینم و بگذارم طبیعت کارش را بکند، یا می‌توانم پیش از آنکه واقع شود، آن را ویرایش کنم. می‌دانم که هر ویرایش، نه فقط آن یک کوانتوم، که معنای گذشتهٔ کلِ کیهان را بازنویسی خواهد کرد؛ چون در فیزیکی که من می‌شناسم، تاریخ چیزی نیست جز روایتی که ناظرِ نهایی برای رسیدن به اکنون لازم داشته است. اگر آخر را عوض کنم، آغاز هم دیگر همان آغاز نخواهد بود.