TellAria

شهر آینه‌ای

برنامه‌نویسی درمی‌یابد کل شهرش یک شبیه‌سازی است که فقط برای سنجیدن یک انتخابِ او ساخته شده؛ و حالا که فهمیده، آزمایش رو به پایان است.

Beginning

آن صبح، شهر مثل همیشه روشن شد، اما من برای نخستین بار درز را دیدم. روی صفحهٔ مانیتورم، کدی را دیباگ می‌کردم که خودم ننوشته بودم؛ با این حال هر خط آن به خط دست خودم بود، با همان عادت‌های کوچک، همان فاصله‌گذاری‌هایی که فقط من بلد بودم. بوی قهوهٔ سوخته در هوا پیچیده بود و صدای یکنواخت تهویه مثل نجوای دوری در گوشم می‌نشست. وقتی سرم را بالا آوردم، از پنجرهٔ دفتر دیدم که ساختمان روبه‌رویی برای کسری از ثانیه به مشتی از خطوط آبی و اعداد فروپاشید و دوباره، انگار هیچ‌چیز نشده باشد، سر جای خود برگشت. قلبم در سینه فروریخت. کسی غیر از من متوجه نشد. همکارم لیوان قهوه‌اش را بالا برد و لبخند زد، انگار جهان همان جهانِ همیشگیِ بی‌نقص بود.

من مدت‌ها بود به الگوها مشکوک بودم، اما به خودم اجازهٔ باور نمی‌دادم. هر روز دقیقاً همان مرد با همان روزنامهٔ تاخورده از کنار من می‌گذشت و همان سرفهٔ کوتاه را می‌کرد. هر باران درست سرِ ساعت پنج می‌بارید، نه یک دقیقه زودتر، نه دیرتر. حالا، با دیدنِ آن درز، همه‌چیز مثل قطعات یک پازل کنار هم نشست. این شهر واقعی نبود؛ یک شبیه‌سازی بود، صحنه‌ای آراسته، و من تنها چیزی بودم که واقعاً در آن نفس می‌کشید. بقیه فقط سایه‌هایی بودند که برای پر کردن خلأ ساخته شده بودند، عروسک‌هایی با لبخندهای از پیش‌نوشته.

روی میز، یادداشتی ظاهر شد که لحظه‌ای پیش آنجا نبود؛ کاغذی که انگار از دلِ هوا بیرون خزیده باشد. روی آن با خطی خونسرد نوشته شده بود: «حالا که می‌دانی، آزمایش رو به پایان است. یک انتخاب باقی مانده. آن را درست انجام بده.» دستم می‌لرزید و گلویم خشک شده بود. نمی‌دانستم چه انتخابی در میان است، اما حسی عمیق و سرد به من می‌گفت همهٔ این سال‌ها، تمام شادی‌ها و دلتنگی‌هایم، فقط مقدمه‌ای برای همین یک لحظه بوده‌اند. باید تصمیم می‌گرفتم: درز را بشکافم و ببینم پشت آن چه پنهان شده، یا وانمود کنم که هیچ‌چیز ندیده‌ام و در امنیتِ گرم و دروغینِ این دنیا پناه بگیرم.