TellAria

درخت ستاره

یک مرد تنها در باغش درختی می‌یابد که شب‌ها ستاره می‌دهد. او باید یک ستاره را نگه دارد یا آزاد کند.

Beginning

من تنها زندگی می‌کنم. خانهٔ من کوچک است. پشت خانه یک باغ کوچک دارم. باغ من خیلی ساده است. یک درخت در باغ است. این درخت کوچک است. شاخه‌های آن خشک هستند. میوه ندارد. من هر روز به درخت آب می‌دهم. اما درخت میوه نمی‌دهد.

امشب هوا سرد است. آسمان تاریک است. من به باغ می‌روم. ناگهان یک نور می‌بینم. نور از درخت می‌آید. من نزدیک می‌روم. روی شاخه‌ها ستاره است! ستاره‌های کوچک و طلایی. آن‌ها مثل میوه هستند. آن‌ها نور می‌دهند.

من خیلی تعجب می‌کنم. دست من می‌لرزد. آیا این یک خواب است؟ من چشم‌هایم را می‌بندم. بعد باز می‌کنم. ستاره‌ها هنوز آنجا هستند. باغ پر از نور است. قلب من تند می‌زند.